یه داستان خیلی معروف داره کوروش
نمیدونم شنیدی یا نه
میگه یکی رفت پیش کوروش (پادشاه بود، وزیر بود کی بودش رو نمیدونم)
بهش گفت این حکومته داری؟تو هیچ پولی در اختیار خودت نداری، هیچ دارایی و مالی نداری، اگه بخوای کاری بکنی، نمیتونی هیچ حرکتی انجام بدی وقتی هیچ پولی نداری
کوروش به وزیرش گفت برو به مردم بگو کوروش به کمک و پول احتیاج داره
مردم اومدن و هر چی پول داشتن برای کوروش ریختن
میگن کوه عظیمی از طلا و پول درست شد
کوروش گفت من پول و دارایی رو بین مردم پخش کردم، اینجوری هر وقت نیاز داشته باشم در دسترسم قرار میگیره (مردم راضی ان ازم و کنارم میمونن) و اینجوری همیشه هم جاش امنه
خیلی داستانش رو با تحریف گفتم ولی اصلش همین بود
این داستان یعنی
همه چی رو توی خودت نگه ندار
همه چیو به همه ببخش
اینجوری تنها راهیه که میتونی همه چیز رو کامل داشته باشی
اما من نمیتونم باهاش راه بیام
خیلی سخته همه چی رو ببخشی به همه
هر چند ایمان کامل داری به خودت باز خواهند گشت
همچون آسیه که فرزندش رو میخواست تو دریا رها کنه
هر چند میدونست خدا اونو بهش برمیگردونه
برچسب:
نویسنده: مریم جعفری