خالم ازدواج کرد
دوتا بچه بدنیا اورد
شوهرش حدود چهل سالش بود
مرد خیلی خوبی بود
آروم، ازینا که اعتماد بنفس خیلی بالایی دارن
کلا خانوادشون خیلی آدمای جالبی هستن، منکه دوستشون دارم
چون از طرف دیگه رابطه فامیلی دوری هم داریم با هم
خیلی اعتماد به نفس بالایی دارن
از اعتماد بنفس بالاشون دوتا قضیه رو بگم
یکی اینکه رفته بودیم فرودگاه استقبال مادربزرگ که از مکه اومده بود
من تیپم خیلی بد بود، بچه هم بودم
یادمه با روپوش مدرسه راهنمایی بودم، کتونی پاره هم داشتم
تو فرودگاه خیلی خجالت میکشیدم
همش هم پشت کسی از فامیلا قایم میشدم
موقع جدا شدن مامانم منو سپرد به ایشون که اسمش م بود
م همش منو مینداخت جلو
میگفت بیا پیش من، برو اون جلو
اصلا هم کاری نداشت تیپم چجوریه، خیلی عادی باهام برخورد میکرد، یعنی اصلا تیپم براش مهم نبود
خیلی خوشم اومد ازین اخلاقش
داداشش هم اسمش میمِ
اونموقع که سانتافه تازه داشت مد میشد؟این قبل از اون سانتافه داشت
خانواده پولداری هستن، هر کاری بخوان میتونن بکنن
زنگ زده بودن به این داداشش گفته بود کجایی ما بیرونیم بیایید با هم بریم بیرون
بیرونایی هم که اونا میرن خب جاهای باکلاس و... است
اینم با زنش پیش خواهرای زنش که یعنی مامان منو خاله هام تو پارک پایین شهر بودن
گفتن فلان جاییم
اونا با اون ماشین و با اون تیپ و سرووضعشون ترجیح دادن و رفتن اون پارکه
وقتی شنیدم، خیلی خوشم اومد از حرکتشون
خیلی
میگفت همه هم هی ماشین اونا رو نگاه میکردن که این ماشین؟اینجا؟
خلاصه مرد واقعا خوبی بود
من که دوستش داشتم بواسطه اخلاق خوبش
با موتور داشته یرفته
تصادف میکنه
دنده اش میشکنه میره تو ریه هاش
نزدیک نزدیک قلبش
قلبش هم چندتا رگ هاش بسته میشه
بعد چند وقت هم که حدودا میشه بعد از شاید 4 یا 5 ماه
دیروز درگذشت
چندوقت پیش تو عروسی پسرخالم داشت میرقصید ها
اصلا حالش بد و وخیم نبود
هر چند مراعات میکرد و کارای سخت و... نمیکرد
ولی رو تخت بیمارستانم نبود
خالم هنوز چهل سالش نشده فکر کنم
یه بچه اش کلاس پنجمه فکر کنم
یه بچه اش هم هنوز دو یا سه سالشه
دلم برا آیدا میسوزه که هنوز اصلا نمیدونه مردن چیه و هنوز اصلا نمیدونه باباش مرده
درصورتی که برای باباش ختم گرفتن و زیر خاک دفنش کردن
آیدا داره با اسباب بازی هاش بازی میکنه
چند روزه کلا شوکه ام
اصلا نمیتونم هضمش کنم فوت شوهرخالمو
چقدر سریع، در عرض چند ماه
چقدر ساده، یه آدم سالم و پولدار، صرفا بخاطر یه تصادف که تقصیر خودشم نبوده
چقدر مظلوم اون دخترش که هنوز فقط سه سالشه و اصلا نمیدونه باباش کجاست درحالیکه باباش تو خاک دفن شده
چقدر مظلوم اون پسرش که باید بدونه بابا بزرگ شه
چقدر مظلوم تر خاله من که با دوتا بچه کوچیک بیوه و تنها شد
چقدر عجیب
چقدر عجیب
و چقدر عجیب
و من هنوز شوکه ام و همش دارم به این قضیه فکر میکنم و ذهنم هنگ کرده
برچسب:
نویسنده: مریم جعفری